از شامپانزه تا عشق

چند روزی ذهنم درگیر کلیپی شد که در فضای مجازی به‌صورت اتفاقی دیدم و یادم آمد که ما آدم‌ها تنها حدود ۱.۲ درصد تفاوت ژنتیکی با شامپانزه‌ها داریم.

همان‌طور که نظرات مردم را زیر آن ویدیو که پسر‌بچه‌ای با متانت تفاوت ما با آدم‌فضایی‌ها را به منطقی‌ترین شکل ممکن توضیح می‌داد، می‌خواندم، متوجه شدم باید در آینده بیشتر کتاب بخوانم.

قبول دارم که در کتاب‌خواندن اغلب تنبلی می‌کنم، اما به‌شدت حسی که بعد از خواندن چند صفحه کتاب دارم را دوست دارم.

البته، کتاب داریم تا کتاب!

رمانی که خوب باشد را اصلاً نمی‌شود زمین گذاشت.

چهارمین روز از دوازدهمین روز جنگ بود. وقتی از ملی شدن اینترنت حسابی کلافه شده بودم، برای خرید رمان و تنفس در فضای آزاد، همراه خاله کوچیکه عزیزم به کتاب‌فروشی نزدیک خانه رفتیم.

وارد کتاب‌فروشی شدم و با دخترکی روبه‌رو شدم که انگار یکی از دوستان آنشرلی بود! نمی‌دانم چرا، اما انگار مغازه‌های لوازم‌التحریر و کتاب‌فروشی‌ها با کسانی قرارداد بسته‌اند که فقط از دل یک کارتون یا صحنه تئاتر بیرون آمده‌اند.

با چشمان منتظر از دور نگاهم می‌کرد و آرام‌آرام به من نزدیک می‌شد. اغلب در این‌طور مواقع حس می‌کنم کسی دنبالم کرده، اما با وجود آن همه کتاب، خودم را با سرعت بیشتری به او رساندم و بدون اینکه سوالی بپرسد، گفتم:

«سلام عزیزم. من یه رمان عاشقانه قشنگ می‌خوام که آخرش بهم برسن.»

با صورتی بسیار ساده اما دلنشین لبخندی تحویلم داد، انگار چهار روز از آن دوازده روز بود که نخندیده بود! با ته‌مانده‌ی لبخندش در جوابم گفت:

«آخه رمانو می‌نویسن چون بهم نمی‌رسن…»

هم‌زمان چند رمان کمدی-رمانتیک ترجمه‌شده از قفسه‌های مختلف جدا کرد و تحویلم داد. همچنان انگار مغزش در حال لود شدن و سرچ کردن بود که پیشنهاد بهتری بدهد، اما قیافه‌ام را که دید، متوجه شد به دلم ننشسته. یکهو یک رمان کلفت اما سبک داد دستم و گفت:

«این نویسنده ایرانیه. بقیه کتاباش هم اگه خواستی اون پایینه.»

با چشمانم دنبال اسم نویسنده گشتم. اسم را که دیدم، مطمئن شدم راه را درست آمده‌ام.

هما پوراصفهانی! همان نویسنده‌ای که من و اکثر هم‌سن‌وسال‌هایمان را رمان‌خوان کرده است.

لبخند تأییدی که بیشتر شبیه به خنده بود را تحویل نگاه منتظر دوست آنشرلی دادم. رمان را، همراه با یک خودکار که طرح فوتبال داشت و نمی‌دانستم در آن دوازده روز تبدیل می‌شود به منبع امید و نور من، به صندوق دادم تا حساب کند.

حالا، با اینکه این رمانِ هما پوراصفهانی عزیزم اطلاعاتم را درباره آدم‌فضایی‌ها بیشتر نمی‌کند، حداقل عادت کرده‌ام کتاب دستم باشد تا شاید دیگران ببینند و یاد بگیرند کتاب‌خوان شوند.

پسر بچه در آن ویدیو می‌گفت: چرا باید آدم‌فضایی‌ها با ما ارتباط برقرار کنند، در حالی که شاید خیلی باهوش‌تر از ما باشند؟

راستش، خواندن رمان عاشقانه از بچگی و تجربه‌های زندگی، مرا آدمی بار آورده که به عشق اعتقاد دارم.

اعتقاد دارم اگر روزی آدم‌فضایی‌ای عاشق آدمی در زمین شود و ارتباط برقرار کنند، می‌روم آن پسر بچه را پیدا می‌کنم و می‌گویم: من به عشق اعتقاد داشتم!

البته من مطمئنم اگر آدم‌فضایی پیدا کنم که عاشق فوتبال باشد، سریعاً باهم ارتباط برقرار می‌کنیم!

هرچند مطمئن نیستم آن‌ها آن‌قدر خوشبخت باشند که در سرزمین‌شان فوتبال داشته باشند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *